|
برای تازه شدن دیر نیست |
|
|
توی این روزای خوب اینقدر فرصت هست که نمی دونی از کجا شروع کنی شروع یه نو شدن یه تغییر... می تونی عوض بشی یعنی بهتر بشی یه جورایی صعود کنی حتی یه پله هم کلی ارزش داره حداقل واسه من که داره حالا این آغاز می تونه با باز کردن چشمات باشه یا بالا زدن آستینای همتت یا حتی صحبت کردن تو یه خلوت شبانه مهم اینه که چه بخوای و چه نخوای شروع می شه و تو رو در بر می گیره من عاشق این قسمتشم شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی آوای تو می خواندم از لایتناهی آوای تو می آردم از شوق به پرواز شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی امواج نوای تو به من می رسد از دور دریایی و من تشنه مهر تو، چو ماهی وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان خوش می دهد از گرمی این شوق ، گواهی دید از تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سر خوشم از این چشم به راهی ای عشق تو را دارم و درای جهانم همراه تویی، هر چه تو گویی و تو خواهی عزیزم... اکنون که به نوشتن این سطور اشتغال می ورزم در افکار حزن انگیزی فرو رفته ام. حقایقی را که در دل دارم با دستهایی لرزان و قلبی مرتعش بر تو آشکار می سازم تا شاید بتوانی از درون درد محتویات قلبم را بخوانی این گفته ها هیچ یک تازگی ندارند و مطمأن هستم که در روح تو و فکر تو به مراتب از این ها بهتر و زیبا تر یافت می شود من تنها خوشبختی را خواهانم و دور از تو فقط به انتظار نشسته ام تا شاید لحظه ای صدای پایت به گوشم رسد محبوب من .... هنگامی که از جاده ای می گذری اگر چلچله ای را دیدی که به ملایمت از کنارت گذشت روی خود را از وی مگردان چون ان روح من است که به دیدار تو آمده. از زمانی که تو رفتی مانند این است که همه چیز مرا ترک کرده اند تو روشنایی روزهای مرا با خود بردی نسیم فرح بخش بهاری ، بنفشه و گل و سبزی،زیبایی تابستان از دنبال تو رفت و فقط برای من تنهایی سهمگین اشک را باقی گذاشتی... ! آری تو هستی که همراه نسیم سرد زمستان در میان ناله ها و بیخوابی های شبانه ام شبی از یادم نمی روی عزیزم در روزگار هجران تنها دو چیز برای من باقی مانده "اشک و امید" و من حاضرم آن را تقسیم کرده و امید از آن تو باشد و برای من نیز همین اشکهای سوزان کافی است ای گل زیبای من هرگز نمی توانم تو را افسرده و غمگین ببینم زیرا از روح من هستی و اگر رنج تو را خواهان باشم مانند این است که از خود متنفرم امروز دلم دوباره شكست.... از همان جاي قبلي...! كاش مي شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا ديگر شروع نشوي.... كاش مي شد فرياد بزنم... پايان! دلم خيلي گرفته!.... اينجا نمي توان به كسي نزديك شد! آدمها از دور دوست داشتني ترند پس از رفتنت آرزوهايم را دفن خواهم کرد. دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت و قاب عکس اتاقم را به پستوي زمان خواهم سپرد نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ورود هيچ نگاهي را به رويا هايم نخواهم داد.اين را عهد خواهم بست...........
+ نوشته شده در جمعه 1387/03/17ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط star light |